مثل يك توهم مزمن ...
نامعادله اي كه حل نمي شود گاهي ...
پياده رو در گره خوردگي نگاهت چاله می شود. از سنگ فرش ها جلو می زنند... زاغچه ها از اسكلت هاي درختان بالا مي روند آغاز... چند سال آزگار است در دستانت سيب ... و من دراولين چاله ي پياده رو
"زیرزمین" نم میکشم توی زیر زمینی
که از خودش پایین می رود می رسد جایی
در ته مانده های اتاقی نمور با مهتابی هایی که برای مشق های دبستانی
سفید می شوند و روی هدفون های نیمه شب تاریک تا زوره های یخچال قدیمی از دیوارهای نازک عبور نکند. ترک خورده های دستی روی اعصابم کشیده می شود. و هرچه این اتاق را راه می روم می رسم به ابرهایی جامانده از بهار بین مهتابی هایی که دائم روشن ، خاموش ... لم می دهم ،نیمه تن روی تختی شناور
در اتاقی که هر شب جلد دیوارهایش را می جود و فکر می کنم که بزرگ نمی
شوم پشت پنجره هایی که از
حصارهایشان می ترسند! لم می دهم ، نیمه تن و فکر می کنم امشب خواب تو را ببینم که صبح فردا
از پشت همین حصارها
دست تکان می دهی... دیوار
صوتی از ترک شیشه ها می گذرد. در رقابت بمب و خمپاره کبوتر گلوله می خورد مادر بزرگ اشک، پدربزرگ ، بین بچه های مدرسه گم می
شود. چند خیابان آن طرف تر، خانه ی پدری ، وای! از همیشه
بزرگ تر ... سال ها می گذرد ، ...
جنون شبانه ام را قاب گرفته ام گوشه ی دیواری ، که، حرف اول
نامت را... دکتر به مادرم می گفت : این دختر پارانوئیدی شده خانم
! و من کفش های فانتزی ام را در چکمه های نظامی
چال می کنم. بگذارید این وطن دوباره
وطن شود. بگذارید دوباره همان
رویایی شود که بود. بگذارید پیش آهنگِ دشت شود و در آنجا که آزاد است
منزل گاهی بجوید. این وطن هرگز برای من وطن
نبود. بگذارید این وطن
رویایی باشد
که رویا پروران
در رویای خویش داشتند. بگذارید سرزمین بزرگ
و پر توانِِ عشق شود. این وطن هرگز برای
من
وطن نبود. آه! بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن
آزادی را
با تاج گل ساختگی نمی آرایند. اما فرصت
و امکان واقعی
برای همه کس هست. زندگی آزاد است و برابری در هوایی ست که استنشاق می کنیم. در این سرزمینِ آزادگان
برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است
نه آزادی... نیچه های رنگی شریعتی، پشت ویترین های دودی عرق های تیر ماه و کوچه ای که خاک می شود با آسمان هنوز پر از پرنده های سر به هوایی که بی آب ، توی رگ های نیچه تحصن ... هیچکاکی متولد می شود سازمان ملل برای همیشه نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بر اینان بشکند دائم سکوت مرگبارم را... در آب انبارهاي بين راه جا مي ماند... بوي تاريخ مي آيد ... مي پيچد ساعت در ثانيه هايش و من خطوط را از اول چقدر برایم آشنا می آیی وقتی با گاوهای نرسیده ات آرام آرام قدم... چقدر این تپه ها به بودنت عادت کرده اند و من که از شیشه های رفلکس پاهای گِل گرفته ات را زل می زنم ... با
حسرتی که درون حروف تایپی عقده می
شود در صفحات مجازی و راه می افتد در خیابان هایی که خیسی تن
شان را
از شریان مسافران می دانند
نه بارانی که پاهای تو را... حالا کودک درونم روی شانه هایت... قلاب سنگ می شوم برای قورباغه هایی که نیمه شب در برکه های انگشتانم قور قور وول می خورند! می روم توی
دفترچه های خاطرات با همان انگشتانی که
باریک
فسیل می شوند
روی شیشه های بخار شده
تا
طرح قدم هایت را
بر بوم پنجره
نقاشی کنند.
علاقه مندان مي توانند پيشنهادات خود را برای هر چه بهتر
برگزارشدن اين مراسم به نشانی پستي یا الکترونیکی اعلام شده در بالا ارسال
کنند. (برگرفته از وبلاگ زنده یاد منصور بنی مجیدی. ) (جهت اطلاع بیشتر و یا برقراری ارتباط با برگزار کنندگان برنامه به وبلاگ ایشان که اولین لینک من هست مراجعه کنید.)
ساعت از نیمه شب که می گذرد روی عقربه هایش منت می گذارد نمی داند، پشت این چراغ قرمز سایه ها دائم تکثیر می شوند... شهر در
بارش شیزوفرنیایی سرش
را به دریا میزند. خون خیابان
در انحنای
چار راه لخته می
شود و صدای
تو از پیچ و تاب اعصابم بالا ... خودم را گم میکنم میان چشمان تو و
شیزوفرنی شهر! ساعت از نیمه شب...
جیغ آمبولانس ... I.C.U همان چار راه و شهری که مرا با خودش آب می کند.
چند قدم مانده به
رد پاهايي كه
در هوايي كه از نگاهت
كه مي رقصي
مي رقصي با
ملودي هاي غمگيني كه
در شب هايم
نت مي شوند و
با ضربآ هنگ كوچه و چشمانت
سكته ميشوي ...
پیاده رو، بوی
فریاد "یا؟!..."
بی دانه ،
با جنون سر به هوایی
از پنجره های همین حوالی
سر می خورند...!
شریعتی
در گوشی های همراه
تا جایزه های صلح را
در سکانس
وتو کند.
و شعر...
جاده از خطوط ذهنم عبور ميکند
در تقاطع نرسيده به انتها
يک لحظه که مي ايستد
تمام انتظار پاهايم
و فرعي هاي متروکه
از چار جهت ممتد
علامت عبور ممنوع
تکان مي دهند!
...
جاده در خودش
خط کشي مي کنم
شايد اين بار
تاريخ را
دور بزنيم...
| Design By : Night Skin |


