فراتر از مرزها
تمام بودنت را مين گذاري مي شوي
در سرزمين هايي...
مثل نوزادي كه نارنجك را
جاي پستانكش مي مكد،
بمب هاي ضامن دار براي
براي كارخانجات جهاني
گارانتي ميكني.
اتيوپي يا نيجريه
افغانستان يا چچن ،
چه فرقي ميكند
آنفولانزاي خوكي يا
گرسنگي زير خط مجاز؟!...
كودكي باد مي كند روي دست هاي سرطان
و زل مي زند به سر خطي كه
از كارت هاي يونيسف
عبور مي كند،
فيلسوف كه مي شود مي گويد:
‹‹ بچه كه زدن نداره خدا ميدونه!...››
چه مي داند؟!
چه مي داند پايين تر از ابرهايي كه
رويشان غلت مي زند
چند متر و چند وجب پايين تر
زباله هاي اتمي با خاك مصنوعي
چه معجوني مي شود در رگهاي سربي!
چه مي داند اين جا
در امتداد همين مرز
حفره هايي هست كه
وقت باران
زير پاي عابران
دهان باز مي كنند؟!
چه مي داند زميني كه روياهايش
دشمن فرضي است در انفجارهاي آزمايشي
درياچه هاي پراكنده اي ست
پر از عقده هاي سرخوردگي؟!....
به خاطر آنها كه روزمرگي ام را گوشزد مي كنند.
پياده رو در گره خوردگي نگاهت چاله می شود.
چند قدم مانده به
رد پاهايي كه
از سنگ فرش ها جلو می زنند...
زاغچه ها از اسكلت هاي درختان
بالا مي روند
بوي لاشه ميپيچد !در هوايي كه از نگاهت
آغاز...
چند سال آزگار است
كه مي رقصي
مي رقصي با
ملودي هاي غمگيني كه
در شب هايم
نت مي شوند و
در دستانت سيب ...
با ضربآ هنگ كوچه و چشمانت
سكته ميشوي ...
و من
دراولين چاله ي پياده رو
باران ."با یاد شیرینی روزهای خواب گاه و دانش گاه "
"زیرزمین"
نم میکشم
توی زیر زمینی
که از خودش
پایین می رود
می رسد جایی
در ته مانده های اتاقی نمور
با مهتابی هایی که برای مشق های دبستانی
سفید می شوند و
روی هدفون های نیمه شب تاریک تا
زوره های یخچال قدیمی
از دیوارهای نازک
عبور نکند.
ترک خورده های دستی
روی اعصابم کشیده می شود.
و هرچه این اتاق را راه می روم
می رسم به
ابرهایی جامانده از بهار
بین مهتابی هایی که دائم
روشن ، خاموش ...
لم می دهم ،نیمه تن
روی تختی شناور
در اتاقی که هر شب
جلد دیوارهایش را می جود
و فکر می کنم که
بزرگ نمی شوم
پشت پنجره هایی
که از حصارهایشان می ترسند!
لم می دهم ، نیمه تن
و فکر می کنم
امشب خواب تو را ببینم
که صبح فردا
از پشت همین حصارها
دست تکان می دهی...
به یاد سال های جنگ برای مادر بزرگ و پدربزرگی که پناه گاه امن کودکی هایم بودند.
دیوار صوتی از ترک شیشه ها می گذرد.
در رقابت بمب و خمپاره
کبوتر گلوله می خورد
مادر بزرگ اشک،
پدربزرگ ، بین بچه های مدرسه گم می شود.
چند خیابان آن طرف تر،
خانه ی پدری ، وای!
از همیشه بزرگ تر ...
سال ها می گذرد ، ...
جنون شبانه ام را
قاب گرفته ام
گوشه ی دیواری ،
که، حرف اول نامت را...
دکتر به مادرم می گفت :
این دختر پارانوئیدی شده خانم !
و من
کفش های فانتزی ام را
در چکمه های نظامی
چال می کنم.
به مناسبت سال مرگ "احمد شاملو "
بگذارید
این وطن
دوباره
وطن شود.
بگذارید دوباره همان
رویایی شود
که بود.
بگذارید
پیش آهنگِ دشت شود
و در آنجا که
آزاد است
منزل گاهی بجوید.
این وطن
هرگز
برای من
وطن
نبود.
بگذارید این وطن
رویایی باشد
که رویا پروران
در رویای خویش
داشتند.
بگذارید سرزمین
بزرگ و پر توانِِ
عشق
شود.
این وطن
هرگز برای من
وطن نبود.
آه! بگذارید
سرزمین من
سرزمینی شود
که در آن
آزادی را
با تاج گل ساختگی
نمی آرایند.
اما فرصت و
امکان واقعی
برای همه کس
هست.
زندگی آزاد است و
برابری در هوایی ست
که استنشاق می کنیم.
در این سرزمینِ آزادگان
برای من
هرگز
نه برابری در کار بوده است
نه آزادی...
ترجمه: (ا.بامداد)...
نیچه های رنگی
شریعتی، پشت ویترین های دودی
پیاده رو، بوی
عرق های تیر ماه و
کوچه ای که خاک می شود با
فریاد "یا؟!..."
آسمان هنوز پر از
پرنده های سر به هوایی که
بی آب ،
بی دانه ،
با جنون سر به هوایی
از پنجره های همین حوالی
سر می خورند...!
شریعتی
توی رگ های نیچه
تحصن ...
هیچکاکی متولد می شود
در گوشی های همراه
تا جایزه های صلح را
در سکانس
سازمان ملل
برای همیشه
وتو کند.
یک شعر آشنا از دکتر شریعتی
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بر اینان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...
اشکی در گلو
و شعر...
جاده از خطوط ذهنم عبور ميکند
در تقاطع نرسيده به انتها
يک لحظه که مي ايستد
تمام انتظار پاهايم
در آب انبارهاي بين راه
جا مي ماند...
بوي تاريخ مي آيد ...
و فرعي هاي متروکه
از چار جهت ممتد
علامت عبور ممنوع
تکان مي دهند!
...
جاده در خودش
مي پيچد
ساعت در
ثانيه هايش
و من
خطوط را از اول
خط کشي مي کنم
شايد اين بار
تاريخ را
دور بزنيم...
" نوستالوژی "
چقدر برایم آشنا می آیی وقتی
با گاوهای نرسیده ات
آرام آرام قدم...
چقدر این تپه ها
به بودنت
عادت کرده اند و من
که از شیشه های رفلکس
پاهای گِل گرفته ات را
زل می زنم ...
با حسرتی که
درون حروف تایپی
عقده می شود
در صفحات مجازی
و راه می افتد در خیابان هایی
که خیسی تن شان را
از شریان مسافران می دانند
نه بارانی که پاهای تو را...
حالا کودک درونم
روی شانه هایت...
قلاب سنگ می شوم
برای قورباغه هایی
که نیمه شب در
برکه های انگشتانم
قور قور
وول می خورند!
می روم توی
دفترچه های خاطرات
با همان انگشتانی که
باریک
فسیل می شوند
روی شیشه های بخار شده
تا طرح قدم هایت را
بر بوم پنجره
نقاشی کنند.
جايزه شعر منصور
علاقه مندان مي توانند پيشنهادات خود را برای هر چه بهتر برگزارشدن اين مراسم به نشانی پستي یا الکترونیکی اعلام شده در بالا ارسال کنند.
(برگرفته از وبلاگ زنده یاد منصور بنی مجیدی. )
(جهت اطلاع بیشتر و یا برقراری ارتباط با برگزار کنندگان برنامه به وبلاگ ایشان که اولین لینک من هست مراجعه کنید.)


