بعد از یک سال یا بیشتر یادم افتاد یک زمانی وبلاگی داشتم و چقدر دوستش میداشتم و یکی از وظایف اصلی زندگیم آپدیت این وبلاگ بود اما حالا مسیر زندگی به سمتی منو پیش برده که کلا این نقطه ی دنج و حاشیه ی امن زندگی گذشتمو به باد فراموشی سپردم.چقدر سیر زندگی جالب و خنده دار و گاهی گریه داره.چقدر چیزهای جدید راحت جای قبلی ها رو میگیرن و انگار نه انگار .

چه قدر جالب است که از سال 92 تا بحالا هیچ متن و پست و مطلب و شعری نگذاشته ام آن هم کسی که نوشتن خوراک شبانه روزش بود و عجین با تمام زوایای زندگی اش. انگار صحنه در یک چشم بر هم زدن عوض شده و پلان بعدی برنامه کلید خورده است پلانی که هیچ ربطی به پلان قبلی ندارد... این را هم نوشتم که فاصله تاریخ ها زیادتر از این نشود.

برای یاسمن 



شاید پرفرمنس آخرت باشد.


کسی چه می داند

روزی را که جا مانده بود از قافله

زنی پشت دروازه های شهر

و عبور گلادیاتورها را می شمرد 

اسپارتاکوس مرده اش را در 

کدام سلول 

زیر کدام سنگ

      دفن کرده بود؟!


بادها از سکوت خانه در هراسند و

کودکان بازیگر پچ پچ کنان

سنگ روی سنگ می گذارند

کسی چه می داند

 زنی که باد را به خانه اش آورد

عروسک سالهای دورش را پای

کدام درخت چال کرده بود؟!


رعد و طوفان  ترانه ی صحنه ای

که رقص معاصرت را

کوک می کنند.

و زنی را در پلان آخر بازی

آوازه خوان قدیمی شهر


شاید پرفرمنس آخرت باشد

              کسی چه می داند...



آرام آرام از خاطرم می پرند موج های خزر که هر روز صبح زود کل کل کنان همدیگر را روی سنگ های بزرگ پرت می کردند و دوباره غل غل خوران به سمت آبی بیکرانه می لغزیدند . دارد سر در گمی جنگل های پریشان از خاطرم می رود که همیشه با غوغای آرامشان دستهای خیس درختان  را می گرفتند.جنگل همیشه بهانه ی باران بود و باران همیشه بهانه ی جنگل . دارند یادم میروند روزهای خیس محله توی گودال های گلی که وقت باران دل اردک های پا کوتاه شاد میشد و تنها ترانه سرایان کوچه میشدند. می گویند گلوگاه خزر را سنگلاخ گرفته است شاید یادش رقته بهانه دریا آسمان استو آسمان همیشه هست.

...


تابستان تمام شد و پاییز رسید پاییزی که من زیاد دل خوشی ازش ندارم چون خیلی از رنگهای زندگیم تو همین فصل شروع به زرد شدن کردن و دیگه هیچ تابستونی نتونسته سبزشون کنه . بگذریم ... در این شش هفت ماهی که در شیراز زندگی کردم بیشتر شبهای تابستون رو با رفتن به پارکی که نزدیک خونمون هست به نام پارک خلد برین گذروندم و بیشتر انگیزه ام از رفتن به اونجا گروه موسیقی خود جوشی بود که شبها با وسایل موسیقیشون به پارک میومدن و دل صدها نفر رو شاد میکردن . اکثر افراد این گروه از عزیزان پیشکسوت بودند.
 تا اینکه در یکی از شبهای آخر تابستون در حالی که نوای مرغ سحر در تمام پارک پیچیده بود دوستان نیروی انتظامی به نام کمیته امنیت اخلاقی با زشت ترین و سخیف ترین حرکات دقیقا مثل سیل ریختن توی پارک و با رکیک ترین کلمات افراد این گروه رو با خودشون بردن و نکته ی جالب برام این بود که که اینها برخوردشون با کسی که داره تار مینوازه با یک معتاد مفنگی که یک گوشه نشسته و تزریق میکنه هیچ فرقی نداشت . رفتار پلیس های امنیت اخلاقی انقدر امنیتی بود که هیچ کس جرات نمی کرد از جاش تکون بخوره من هم که همونجا ماتم برده بود
و دائم بهشون میگفتم مگه  چی کار کردن که دارید میبریدشون با یک تکون محکم از طرف همسرم به خودم اومدم و فهمیدم که ایستادم جلوی لونه ی زنبور .
اونشب امنیت اخلاقی ما تامین شد و من دیگه به اون پارک نرفتم چون تحمل دیدن جای خالی اون گروه دوست داشتنی رو نداشتم و میخوام از همینجا به تک تکشون درود و زنده باد بگم و تشکر کنم که شبهای تابستون امسال رو برامون لذت بخش کردند و این فرصت رو به خیلیا دادند که لحظاتی رو در اون محل فارغ از همه ی مشکلات بگذرونند .

من آن خلوص شاعریم را از تو می خواهم

تو رفته ای و من اینجا غمی دارم

غم نیست این ؛نه این همان درد است

که گاهی شبیه غمی سرد است

درد از تو جدا ماندن و شکستن من

غم بی کسی و در خود نشستن من


پاییز که می رسد  جای تو خالیست

جای تمام گرفتگی های  دلت باقیست

دوستان به جای تو حالا دشمنم هستند

ذوستان شبیه منی در تنم هستند

منی که از تو و من غریبه تر است

منی که نشسته روی دامنم درد است 

دامنی که بوی گیس تو را می داد

گیسی که از نسیم تنت  خبر می داد


و من عاشقم که تو را دارم 

عاشقت بوذه ام و امروز دارم

توی این رگ مسموم بی خواب می میرم

زنده ام و دارم در این آب می میرم

نفس های شبانه ات در سرم سازیست

توی این ارکسترسمفونی  آوازیست

که آهسته آهسته می رود تو ی تنم

می خورد هرآنچه هست را روی تنم


دوستان عزیز این مضامین در یک لحظه ی جنون آسا به ذهنم رسیدن و همون لحظه فقط این صفحه وب بود کا اونها رو در خودش جا داد بدون هیچ تغییر و اضافات و اصلاحاتی و نمی دونم چرا دلم خواست هیچ کاری به کار این کلمات نداشته باشم اگر دلتون خواست بخونیدشون و ... اگر هم نه همتونو دوست دارم تا نمی دونم کی ...


مادر

شب به نیمه های خودش می رسد

من به

  ابتدای تو

  ابتدای خودم

آنجا که مشت های کوچکم را

انگشت تو باز می کرد

و تمام لبخندهای جهان را

در آغوش تو می گریست

شب از نیمه های من و تو

           عبور...

            نمی تواند...

نمی تواند از پس صبحی برآید که

تو را با خودش برده بود

برده بود آنجا که ...

تنها شب را

تنها از نیمه های خودش

                           می گذشت.





فراخوان رباعی های عاشقانه معاصر


برای کسب اطلاعات بیشتر مراجعه شود به آدرس زیر:
http://bomb1.blogfa.com/post-99.aspx

باران میبارد/

چند شب و چند روز است که می بارد/

به خیالش سیل می شود/

دست باد را می گیرد/

میریزد /

خیال تو را از سرم ...

به خیالش  ...


باران می بارد!

؟

خوب که فکر میکنم میبینم مدت زیادیه که نیستم نمی نویسم و نمی خونم .نمی دونم آیا هنوز هم در افکار مجازی جایی دارم یا نه؟ وقتی عشق تمام زندگیم مادر مهربونم رو  از دست دادم خیلی چیزها برام عجیب و جدید بودن خیلی چیزها که به تنهایی نمی تونستم باشون کنار بیام و تازه فهمیدم ای داد بی داد من کجای این جهان دارم قدم می زنم که حتی نتونستم برای آخرین بار عشق تمام زندگیمو بغل کنم و دستای مهربونشو ببوسم .وقتی مامان برای درمان به شیراز رفت هوا به همین اندازه گرم بود و دل من امیدوار که برمی گرده تا با هم خیلی از کاهایی رو که باید انجام می دادیم و وقت نشد انجام بدیم .اما ... در عین ناباوری خوابهایی که همیشه از دیدنشون میترسیدم اما میدیدم تعبیر شدند .مامانم رفت اما با رفتنش منو تنها نذاشت رفت و قبل از رفتنش عشق مجسم دیگه ای رو بهم داد که مطمئنم وجودش رو از وجود عاشقانه ی اون دارم .حبیبم همسفرم همراهم و حالا همسرم .کسی که در تمام شبهای بی قراری و گریه لحظه به لحظه در کنارم بوده هرچند از فاصله ای دور به اندازه ی کیلومتر های شیراز تا آستارا .و انقدر حضورش آسمونی بود و هست که تنها دلیل منه برای خوش بین بودن و ادامه دادن . دوستای قدیمی سلام...


فرودگاه هنوز پر از نفس های مادر است !...


 پشت گیت های بسته نشسته ام

رسم می کنم 

خطوط هوایی را

 - یکی رفت

             یکی برگشت

 یکی رفت

            یکی برگشت -

...

و هر روز از خودم می پرسم

مادر از کدام خط رفت

که دیگر؟!...

چقدر درون خودت هستی!

چقدر توی خودت فرو رفته ای !

مثل کارمند پشت باجه های این بانک

که هر روز

خرد میشود

در چشمان ارباب رجوع

و درشت می شود توی

کارتهای پیاده .


چقدر داری شبیه درونم می شوی

وقتی آرام نزدیک میشوی و

می گویی " دوستت دارم"


شبیه بچگی هایت می شوم

که در خوابهای مادرم

                       منتظرم بودی ...

میدانی؟!

وقتی که می رفت

استغاثه ی دستانش را

                توی چشمهایت ریخت

و مرا بست به ادامه های خودمان

ببین!!!

پشت باجه های این بانک را

آنجا کارمندی است که ما را

توی جیبهایش می شمارد

و نمی داند که مادرم

چفدر

پیش

           پای

                       رفتنش

                                    دعایمان کرده ...

نمی داند و

سخت منتظر است

ساعت که از نیمه های ظهر گذشت

از پشت باجه های بسته

برایمان

           دستی تکان دهد...