شاید پرفرمنس آخرت باشد.
کسی چه می داند
روزی را که جا مانده بود از قافله
زنی پشت دروازه های شهر
و عبور گلادیاتورها را می شمرد
اسپارتاکوس مرده اش را در
کدام سلول
زیر کدام سنگ
دفن کرده بود؟!
بادها از سکوت خانه در هراسند و
کودکان بازیگر پچ پچ کنان
سنگ روی سنگ می گذارند
کسی چه می داند
زنی که باد را به خانه اش آورد
عروسک سالهای دورش را پای
کدام درخت چال کرده بود؟!
رعد و طوفان ترانه ی صحنه ای
که رقص معاصرت را
کوک می کنند.
و زنی را در پلان آخر بازی
آوازه خوان قدیمی شهر
شاید پرفرمنس آخرت باشد
کسی چه می داند...
...
تابستان تمام شد و پاییز رسید پاییزی که من زیاد دل خوشی ازش ندارم چون خیلی از رنگهای زندگیم تو همین فصل شروع به زرد شدن کردن و دیگه هیچ تابستونی نتونسته سبزشون کنه . بگذریم ... در این شش هفت ماهی که در شیراز زندگی کردم بیشتر شبهای تابستون رو با رفتن به پارکی که نزدیک خونمون هست به نام پارک خلد برین گذروندم و بیشتر انگیزه ام از رفتن به اونجا گروه موسیقی خود جوشی بود که شبها با وسایل موسیقیشون به پارک میومدن و دل صدها نفر رو شاد میکردن . اکثر افراد این گروه از عزیزان پیشکسوت بودند.
تا اینکه در یکی از شبهای آخر تابستون در حالی که نوای مرغ سحر در تمام پارک پیچیده بود دوستان نیروی انتظامی به نام کمیته امنیت اخلاقی با زشت ترین و سخیف ترین حرکات دقیقا مثل سیل ریختن توی پارک و با رکیک ترین کلمات افراد این گروه رو با خودشون بردن و نکته ی جالب برام این بود که که اینها برخوردشون با کسی که داره تار مینوازه با یک معتاد مفنگی که یک گوشه نشسته و تزریق میکنه هیچ فرقی نداشت . رفتار پلیس های امنیت اخلاقی انقدر امنیتی بود که هیچ کس جرات نمی کرد از جاش تکون بخوره من هم که همونجا ماتم برده بود و دائم بهشون میگفتم مگه چی کار کردن که دارید میبریدشون با یک تکون محکم از طرف همسرم به خودم اومدم و فهمیدم که ایستادم جلوی لونه ی زنبور .
اونشب امنیت اخلاقی ما تامین شد و من دیگه به اون پارک نرفتم چون تحمل دیدن جای خالی اون گروه دوست داشتنی رو نداشتم و میخوام از همینجا به تک تکشون درود و زنده باد بگم و تشکر کنم که شبهای تابستون امسال رو برامون لذت بخش کردند و این فرصت رو به خیلیا دادند که لحظاتی رو در اون محل فارغ از همه ی مشکلات بگذرونند .
تو رفته ای و من اینجا غمی دارم
غم نیست این ؛نه این همان درد است
که گاهی شبیه غمی سرد است
درد از تو جدا ماندن و شکستن من
غم بی کسی و در خود نشستن من
پاییز که می رسد جای تو خالیست
جای تمام گرفتگی های دلت باقیست
دوستان به جای تو حالا دشمنم هستند
ذوستان شبیه منی در تنم هستند
منی که از تو و من غریبه تر است
منی که نشسته روی دامنم درد است
دامنی که بوی گیس تو را می داد
گیسی که از نسیم تنت خبر می داد
و من عاشقم که تو را دارم
عاشقت بوذه ام و امروز دارم
توی این رگ مسموم بی خواب می میرم
زنده ام و دارم در این آب می میرم
نفس های شبانه ات در سرم سازیست
توی این ارکسترسمفونی آوازیست
که آهسته آهسته می رود تو ی تنم
می خورد هرآنچه هست را روی تنم
دوستان عزیز این مضامین در یک لحظه ی جنون آسا به ذهنم رسیدن و همون لحظه فقط این صفحه وب بود کا اونها رو در خودش جا داد بدون هیچ تغییر و اضافات و اصلاحاتی و نمی دونم چرا دلم خواست هیچ کاری به کار این کلمات نداشته باشم اگر دلتون خواست بخونیدشون و ... اگر هم نه همتونو دوست دارم تا نمی دونم کی ...
مادر
من به
ابتدای تو
ابتدای خودم
آنجا که مشت های کوچکم را
انگشت تو باز می کرد
و تمام لبخندهای جهان را
در آغوش تو می گریست
شب از نیمه های من و تو
عبور...
نمی تواند...
نمی تواند از پس صبحی برآید که
تو را با خودش برده بود
برده بود آنجا که ...
تنها شب را
تنها از نیمه های خودش
می گذشت.
فراخوان رباعی های عاشقانه معاصر
برای کسب اطلاعات بیشتر مراجعه شود به آدرس زیر:
http://bomb1.blogfa.com/post-99.aspx
چند شب و چند روز است که می بارد/
به خیالش سیل می شود/
دست باد را می گیرد/
میریزد /
خیال تو را از سرم ...
به خیالش ...
باران می بارد!
؟
فرودگاه هنوز پر از نفس های مادر است !...
پشت گیت های بسته نشسته ام
رسم می کنم
خطوط هوایی را
- یکی رفت
یکی برگشت
یکی رفت
یکی برگشت -
...
و هر روز از خودم می پرسم
مادر از کدام خط رفت
که دیگر؟!...
چقدر درون خودت هستی!
چقدر توی خودت فرو رفته ای !
مثل کارمند پشت باجه های این بانک
که هر روز
خرد میشود
در چشمان ارباب رجوع
و درشت می شود توی
کارتهای پیاده .
چقدر داری شبیه درونم می شوی
وقتی آرام نزدیک میشوی و
می گویی " دوستت دارم"
شبیه بچگی هایت می شوم
که در خوابهای مادرم
منتظرم بودی ...
میدانی؟!
وقتی که می رفت
استغاثه ی دستانش را
توی چشمهایت ریخت
و مرا بست به ادامه های خودمان
ببین!!!
پشت باجه های این بانک را
آنجا کارمندی است که ما را
توی جیبهایش می شمارد
و نمی داند که مادرم
چفدر
پیش
پای
رفتنش
دعایمان کرده ...
نمی داند و
سخت منتظر است
ساعت که از نیمه های ظهر گذشت
از پشت باجه های بسته
برایمان
دستی تکان دهد...

حسن ختام برنامه آنجاست/كه راوي از متن بي خبر/ مي زند به قلب حادثه اي/ كه پرسوناژهايش را مي بلعد/